همینجوری

داشتم دفتر کهنه خاطرت قدیمی اون خلوت همیشگی رو ورق می زدم تا یه چیزی پیدا کنم بیام اینجا بنویسم چیزی پیدا نشد یعنی خیلی از شعرها قشنگ بود ولی دلچسب نبود . دیدم یه مدته که اصلاً آپ نکردم گفتم بیام وحرفی بزنم . 

اخه ما هستیم چون حرف میزنیم
هستیم چون فکر می کنیم
درسته که مجبر به بودنیم چون که نمیتونیم روحمون رو از حصار جسممون رها کنیم
یعنی اختیاری نیست تا دستی یک دشنه را در قلب خویش آرام سازد
پس باد زیست به رسم تلخ گذشته
نمی خواهم قبول کنم که باید زیست به رسم تکرارییه بشرییت
من اکنون اینجا نشستم و با دلی پر یا خالی فرقی نمی کند برای شما میگیم و می بافم
ما هستیم
بودن من به نوشتنتم هست
به آن دست که دگلانشور رو فشار می دهد تا عکسی بر نگاتیو ثبت شود
به آن صدا که در سرسرا میپیچد
من زنده ام زیرا که دستی هست بر کیبرد بلغزد تا این خطوت آغشته به 0 و 1 پر شود
آمده ام به این دنیا پس باید زیست باید گفت باید رفت

بابام پرید وسط افکارم : داری چی کار میکنی ؟
 پاشو میخواهیم بریم بیرن . پاشو پاشو .
 -بابا من نمیم . اگر استخر آب داره میام .
پاشو بریم      رفتیم اونجا استخر هم آب نداشت